تبليغاتX
دکتر اشتباهی

دکتر اشتباهی

من اشتباهی ام...من,اشتباهی من شدم

من وبلاگ نویسی رو با بلاگفا شروع کردم،چهار شهریور 88 بود که شروع کردم.

هنوز یک ساله نشده وبلاگ نویسیم؛تو این مدت توی 5تا وبلاگ بلاگفایی نوشتم؛دو تای دیگه هم درست کردم که هیچ وقت روشون مطلب نذاشتم.یعنی تعداد وبلاگای بلاگفاییم به عدد مقدس 7 رسید.

بلاگفا رو دوست داشتم،هنوزم دوست دارم،جو صمیمانه ای داره،تو وبلاگای بلاگفایی راحتم،خاکیه،خودمونیه ولی میبینین که...

تازه بعد یه عمر از این خونه به اون خونه شدن داشتم به اینجا عادت میکردم،حقیقت اینه که من اینجا رو دوست داشتم،اگر بگذارند. ولی خسته شدم ازین بازی هایی که هرروز داره بلاگفا درمیاره.

حس میکنم ریشه های من اینجاست،ولی با این وضع دیگه کاریش نمیشه کرد:

" ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد/ به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت/ بال تنها غم غربت به پرستوها داد"

به زودی با وبلاگ بعدی،ولی این بار از یه سرور دیگه در خدمت شما خواهیم بود... ساختمش ولی نمیدونم کی آدرسشو اینجا بذارم؛اصلا بذارم یا نذارم!

"از اگر"م همچنان سر جاشه... الآنم به روزه.

فردا،دوم مرداد (یا بعبارتی امروز اول مرداد) سالگرد فوت یکی از عزیزترین دوستای منه؛یه همکلاسی خوب که فقط یه همکلاسی نبود... همیشه اگه من شاگرد دوم کلاس بودم،اون شاگرد اول بود...ولی اون حتی به کنکور دادنم نرسید،حتی نتونست امتحانای دوم دبیرستانشو بده،حتی نتونست دیپلم بگیره و بعد بره...

الان 4 سال میگذره و هنوز داغش تازه ست... میخواستم یه پست بنویسم و همه چیزو براتون بگم؛یعنی نوشتم اما باز دستم نرفت سمت آپ کردنش؛میذارمش برای یه وقت دیگه...

فقط امیدوارم خدا داغ جوون به هیچ خونواده ای نده که خیلی سخته تحمل این درد...

فعلا خداحافظ... تا بعد... موفق باشید.

بعدنوشت: اینم خونه ی بعدیمون...فعلا یه مقدار نامرتبه.شما به بزرگی خودتون ببخشین:

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 22:22  توسط دکتر اشتباهی  | 

آقای بلاگفا،این توهین به مخاطبه. و دیگر هیچ.

طرف حساب شما یک نفر،دو نفر نیستن که بخواین چند روز بذاریدشون سر کار! و فیلترینگ هم نیست که بگین تقصیر دیگرانه و این شکلی مشتریای ما میرن سمت یه سرور دیگه... این خودتونین که ملتو مجبور به کوچ میکنین.

نظرا رو هم خودم میبندم که من یکی پیش شما مخاطبای خودم شرمنده نشم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 17:10  توسط دکتر اشتباهی 

سلام

همچنان داشتیم در عوالم بی سوژگی خود غوطه میخوردیم که ناگاه دیدیم دوستی لطف کرده و یک بازی ابداع نموده اند؛گفتیم ما نیز این بازی را انجام دهیم... بازی "خوشم میاد،بدم میاد" به دعوت صحرای عزیز،شما را نیز از طرف ایشان دعوت میکنیم.

خوشم میاد از آدمایی که به خودشون ایمان دارن.

خوشم میاد از آدمایی که قدرت تحلیل مسائل دور و برشونو دارن.

خوشم میاد از آدمایی که زیاد کتاب میخونن و تنها کتابایی که تو عمرشون خوندن،کتابای درسی شون نیست.

خوشم میاد از آدمایی که فقط به خودشون فکر نمیکنن و به فکر دیگرانم هستن.

خوشم میاد از آدمایی که چند بعدی ان؛آدمایی که میتونن در عین حال،یه پزشک باشن،یه سیاستمدار،یه تاریخ دان، یه نویسنده، شاعر، معلم و ...

خوشم میاد از آدمایی که زیر بار حرف زور نمیرن و زود تسلیم نمیشن و حاضر نیستن شخصیت و غرورشونو بخاطر مسائل کوچیک ببرن زیر سوال.

خوشم میاد از آدمایی که برای رسیدن به هدفشون همه ی تلاششونو میکنن.

خوشم میاد از آدمایی که تا آخر عمر به عشق واقعیشون وفادار میمونن.

از خوزه مورینیو هم خوشم میاد،شخصیت جالبی داره،خوشتیپ هم هست!!

بدم میاد (نفرت دارم) از آدمایی که تنها کار زندگیشون درس خوندنه و جز کتابای درسیشون هیچ چیز دیگه ای نخوندن؛و هیچ مسئله ای مهم تر از درس براشون وجود نداره؛همون آدمای تک بعدی که فقط به بعد درس و مشق می چسبن.

بدم میاد (نمیتونم تحمل کنم) آدمایی رو که زیاد سوال میپرسن.

بدم میاد از آدمایی که خوب حرف میزنن ولی یه ذره هم به این حرفای خوبشون عمل نمیکنن،در واقع به حرفی که میزنن ایمان ندارن.

بدم میاد از آدمای زور گو.

بدم میاد از آدمایی که زیر بار حرف زور میرن و زود تسلیم میشن.

بدم میاد از آدمایی که دغدغه هاشون خیلی کوچیکه.

بدم میاد از آدمای خودخواهِ خودمحور.

بدم میاد از آدمای لوسِ ننر؛ مخصوصا اون دخترای لوسی که همه ی کاراشون با عشوه ست و اون پسرایی که حرکاتشون دخترونه ست.

بدم میاد (میترسم) از مردا و پسرای چشم چرونِ هیز؛چهار ستون بدنم میلرزه وقتی باهاشون روبرو میشم!

بدم میاد از آدمای ترسو که خودشون جرئت انجام یه کاریو ندارن و در عین حال اون کسی رو که جرئت انجام اون کارو داشت بخاطر یه اشتباه کوچیک،یه لغزش به بادِ ملامت و انتقاد میگیرن.

بدم میاد از آدمایی که تنها سرگرمی ای که دارن حرف زدن راجع به دیگرانه.

بدم میاد از آدمای ریاکارِ دورو.

بدم میاد از آدمایی که بیخودی عاشقن.

اینا همه نظر شخصِ من بود و نمیگم که هرچیزی که گفتم خوشم میاد حتما توی من وجود داره و هر چیزی که میگم بدم میاد اصلا وجود نداره؛بلکه یه سری ایده آلن،بارها شده بخاطر کاری که تو قسمت"بدم میاد" نوشتم و  انجامش دادم،از خودم نفرت پیدا کردم و الان تمام سعیمو میکنم که دیگه تکرارشون نکنم.

 

**هی می‌رسم کنارِ خويش و باز سايه‌سارِ صدای تو جای ديگری‌ست.


زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهانگريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست،
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بی‌دليل عادت نداده‌اند!

 "سید علی صالحی"

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 18:6  توسط دکتر اشتباهی  | 

سلام، این روزها که به دانشگاه نمیرویم به شدت دچار بی سوژگی گشته ایم و چیزی نداریم که از آن در این وبلاگ بنویسیم،نه استادی هست نه رفقا هستند نه سواژی(جمع مکسر سوژه) گرامی... اینجاست که قیصر میگوید: "آه بی سوژگی"

البته تصمیم داریم در این تابستان به انجام یک کار تحقیقاتی مبادرت نماییم،این گونه شاید اندکی سوژه یافتیم. کل سال تحصیلی را رها نموده ایم،آمده ایم در این تابستان گرم،کار علمی بنماییم.آخر میدانید در طول سال کمیته محترم تفریحات(به قول میشکا) یا بعبارتی دیگر کمیته همسریابی،دوست یابی،زوج یابی و .... فعال است. ما نیز اصلا تصمیم نداریم که به این نیات کار انجام دهیم،پس در طول سال اگر بمیریم آنجا قدم نمی نهیم و این کارها را برای زمانی میگذاریم که فقط خودمان باشیم و استاد مربوطه.

در تابستان علاوه بر اینها تصمیم داریم طرح غنی سازی اوقات فراغت را نیز اجرا نماییم که شامل: کلاس زبان،کلاس شنا، کلاس خطاطی و اندکی کوهنوردی میشود. یک درسنامه علوم پایه نیز خریده ایم که خیلی خوشگل است و آن را بسی دوست می داریم و بعنوان دکوری جهت کتابخانه زیبایمان از آن استفاده میکنیم.

نتیجه ی دیگری که این روزها به آن نائل آمده ایم این است که هیچ دردی بدتر از درد دندان نمیباشد،خواب و خوراک را گرفته است از ما، 2کیلو وزن کم نموده ایم همین 2 روزه!!

و نتیجه ی دیگری که در ارتباط با این موضوع گرفته ایم،احترام بیش از پیش به شغل شریف دندانپزشکی و دندانپزشکان گرامی ست؛ واقعا اگر این دوستان نبودند چه می آمد بر سر ما.

البته این را نیز متوجه شده ایم که این شغل درآمد خوبی نیز دارد!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 تیر1389ساعت 1:36  توسط دکتر اشتباهی  | 

سلام

امروز بچه های تجربی کنکور دادن؛یهو یاد کنکور خودمون افتادم:کنکور 87؛همونی که نتیجش همه رو متحیر کرد.

قبل کنکور خیلی خوب بود؛خیلی خوش گذشت،منم که پاراسمپاتیک خالص!! هیچ وقت نتونستم درک کنم که چطور آدما میتونن واسه بعضی چیزا مث کنکور و امتحان استرس داشته باشن.... روز کنکور یکی دو ردیف جلوتر از من یه دختری نشسته بود که توی قلم چی،مدادچی،خودکارچی!! می دیدمش؛خیلی درسش خوب بود و خیلی هم خونده بود،رتبه های آزمون آزمایشیش هم خیلی خوب بود. صبح کنکور که تو حیاط مدرسه ی حوزه ی آزمون دیدمش،داشت مث ابر بهار گریه میکرد؛سر جلسه هم هم چنان مسترس بود. رتبش 110 تا بیشتر از من شد،در حالی که انتظار می رفت رتبش 10/1 یکی مث من باشه!! یه عده مث ایشون با این استرس بیجایی که داشتن نتیجه ی چند سال درس خوندنشونو حروم کردن.درسته با وجود بومی سازی رشته ی بدی قبول نشدن(دندون پزشکی یکی از شهرای شمالی) ولی انتظار خیلی خیلی بهتری ازش می رفت.

خوب منحرف نشیم از بحث اصلی: از عید به بعد مجبور شدم بخاطر به دنیا اومدن خواهرزادم برم کتابخونه؛خیلی خوش میگذشت با رفقا؛ فک کن 13 ساعت میرفتیم کتابخونه و فقط 6-7 ساعتشو درس میخوندیم. کتابخونه تو پارک بود و دلمون که میگرفت میرفتیم تو پارک،بساطی داشتیم واسه خودمون...هیییی روزگار!!

شب کنکور تفالی زدم به حافظ؛اومد:

"چرا نه در پی عزم دیار خود باشم/ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو برنمی تابم/ به شهر خود روم و شهریار خود باشم"!!!!!

خیلی واسم تعجب ناک بود،اون موقع اصلا حتی واسه یه لحظه هم به اینکه یه رشته تو شهر خودم قبول شم فکر نمیکردم.

بعدشم کنکور و بعدش یه حس گندزدگی گذرا و بعدشم صبر تا اومدن نتیجه.

روزی که نتایج اولیه اومد نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم؟! خوشحال یا ناراحت؟! از طرفی اطرافیانم خیلی خوشحال بودن و نمیخواستم بزنم تو ذوقشون با گفتن این حرفا که انتظارم خیلی بهتر از اینا بود و... از طرفی یه رتبه ی برزخی داشتم: نه انقدر خوب بود که مطمئنِ مطمئن باشم یکی از دانشگاهای مادرو قبول می شم،نه اونقدر بد بود که مطمئن باشم اونا رو قبول نمیشم؛ ولی میدونستم حافظ بهم دروغ نمیگه! تا اینکه آقای مشاور خیالمو راحت کرد و گفت: "تو مشهد یا اصفهانو قطعا قبولی،حتی احتمال قبولی دانشگاه ایرانم هست" میدونستم ایرانو که قبول نمیشم،یه تعارفی زده بود حالا دلم نیاد.

ولی یه حساب سرانگشتی که کردم،دیدم اگه فقط 19 نفر(فقط 19 نفر!!) دندونپزشکی(یا هر رشته ای غیر از پزشکی مثلا دارو) بزنن من پزشکی یکی از دانشگاهای بزرگو قبولم. به دندون هیچ وقت علاقه نداشتم و حتی تو آخرین انتخابامم دندونو نزدم.

به لج حافظم که شده حتی تبریز رو هم با وجود فاصله ی خیلی خیلی زیاد و تفاوت زبون و فرهنگش زدم. بعد شهرای بزرگم طبق رتبه بندی دانشگاهای علوم پزشکی دیدم که بهتره همین شهر خودمونو بزنم که اون سال به نسبت رتبه ی خوبی داشت(فک کنم 14م،15م) هرچند که نمیدونم راسته یا نه ولی میگن بین دانشگاهای شمال عقبتره از بقیه... هرچی بود دیدم بهتره که بمونم تو شهر خودم تا اینکه برم مثلا اون یک شهر شمالی که دانشگاه علوم پزشکیش معروفتره،ما هم چشممون به رتبه بندی،دیدیم اون یکی شهره تو 20 تای اولی هم نیست،زدیم شهر خودمونو.

نتایج نهایی که اومد مات موندم فقط تو کار خدا، و از دست حافظ!

گهگاه بد نیست که یه یادی ازون ظلمی که به بچه های 87 شد بکنیم،مخصوصا شمالیا. واقعا خیلی درده که آدم آرزو کنه تو یکی از کوره دهاتای اطراف یکی از بومای خوب زندگی میکرد ولی شمالی نبود!!جدا که خیلی درده شمالی بودن اینجا!!

بد زجری بود بومی سازی؛بهترین رتبه های کنکور که می تونستن مثلا تو دانشگاه تهران یا بهشتی باشن،الان دارن تو دانشگاهای خیلی پایین تر درس میخونن! و ازون طرف افرادی که واقعا لیاقتشو نداشتن،دارن بجای اونا از امکانات یه دانشگاه معتبر استفاده میکنن.

چه دلیلی داره که تو یه  کلاس انقدر تفاوت رتبه باشه؟مثلا تو همین کلاس خودمون از رتبه ی 200 تا 2000 داریم،این انصافه؟اینه معنی عدالت؟

واقعا متاسفم که یه عده که هرروز دارن دم از عدالت میزنن و با این شعار قشنگ چه کارا که نمیکنن هنوز مفهوم عدالت آموزشی رو درک نکردن. من و امثال من چون اهل شهرای خاصی هستیم،حق نداریم از امکانات آموزشی استفاده کنیم:این یعنی عدالت آموزشی!!

راستی این همه اعتراض راه به کجا برد؟! هر سال همینه؛یه بار واسه کنکور سراسری،یه بار واسه تخصص و ... هر دفعه هم میگیم لابد قسمت بوده و آقایون میگن ایشالا سال بعد؛وقتی که کار از کار گذشته و یارو تو مطبش نشسته و داره با جون مردم بازی میکنه! من نمی گذرم ازونایی که با این کاراشون دارن با سرنوشت یه عده و جون یه ملت بازی میکنن.

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 1:23  توسط دکتر اشتباهی  | 

سلام؛ این ترممونم بالاخره تموم شد(به نکبتی وافر!) و همه ی اون حرفایی که تو پست اول ترم نوشتم،جز یه سری توهم اول ترمی چیزی نبودن!قول میدم دیگه ازین توهما نزنم.

تموم شدن این ترم به منزله تموم شدن دروس عمومی بود،حالا که تموم شدن میتونم یه نگاهی از دور،یه تجدید خاطره ای بهشون داشته باشم؛توی این چهار ترم جمعا 8 تا درس عمومی گذروندیم:زبان عمومی،اندیشه 1و2، متون(تفسیر موضوعی قرآن)،انقلاب، فارسی، اخلاق و تاریخ اسلام که جمعا میشه 18 واحد!!!یه عده هم که زبان پیش داشتن 22 واحد گذروندن.

من شخصا فک میکنم دروس عمومی،درسای بالقوه بدی نیستن،بخش اعظمش به استادش مربوط میشه که درسو چه جوری بده.اینکه آخرش چیزی دستگیرت بشه یا نه!؟ آیا ما با گذروندن مثلا اخلاق، اخلاقمون خوب شد یا حتی کوچکترین تغییری کرد؟حالا با اجازتون میخوام کلاسای خودمونو تک تک Review کنم:

زبان: دو تا استاد داشتیم و دو تا کتاب؛یکی از کتابا Interchange بود که بنظر من تو یه کلاسی که سطح زبان بچه ها خیلی متفاوته اصلا فایده ای نداره بیان به شیوه آموزشگاها عمل کنن. کلا میتونم بگم فایده خاصی نداشت؛ خیلی بهتر می بود اگه یه کتاب دیگه مثلا این کتابای English For Medicine Students تدریس میشد تا حداقل یه فایده ای واسه آیندمون یا یه پیش زمینه ای واسه زبان تخصصی باشه. البته با 3 واحد درس معدل بالابر خوبی بود.

اندیشه 1و2 : ساعت خواب !!! کلا تاثیر خاصی رو فکر و عقیده مون نداشت،ولی معدل بالابر خوبی بود.

متون: کلاً کلاسای جالبی بود و پرخاطره؛استاد نیم ساعت آخرو میذاشت واسه بحث آزاد بین بچه ها،تو این بحثام بچه ها(مخصوصا xyها) حرفای دلشونو میزدن؛ اون موقع ترم 2 بودیم و این جماعت خیلی اصرار به نزدیکی روابط داشتن و میگفتن چرا باید رابطه ی دختر پسرای کلاس اینجوری باشه؟بندگان خدا یه جورایی عقده ای شده بودن!!آخرشم یه عده ای به نتیجه دلخواهشون رسیدن.

استادمون عاقد بود،روحانی نبودن ولی دفتر ازدواج داشتن. به درس ازدواج که رسیدیم،درس که تموم شد روشو میکنه طرف این xyها میگه: "پسرای گلم،من گفتنیا رو گفتم،حالا دیگه وقتشه شما اقدام کنین،تا دیر نشده بجنبین اقدام کنین!!" این xyهام ذوق میکنن،چه ذوقی!!شروع میکنن دست زدن و استادو تشویق کردن!!!

درسش تاثیر خاصی نداشت رومون،ولی کلا کلاس پرحاشیه و جالب و پرخاطره ای بود؛ضمن اینکه معدل بالابرم بود.

انقلاب: چون 14-15نفر از بچه های 86 هم باهامون بودن،کلاسو تقسیم کردن بین دو تا استاد؛ما تو اون کلاسی بودیم که بچه های 86م بودن،همشونم اون بچه شیطونایی بودن که یه عمر بهشون میگفتیم اراذل و اوباش ولی خیلی باحال بودن،بر عکس اراذل خودمون که شیطون و بی ادبن،اینا هم شیطون بودن هم مودب؛بسی خنده شد کلا!

از درس که هیچی نفهمیدیم،چون همش به حاشیه کشیده می شد و خوب 3-4 ماه بیشتر از انتخابات نمی گذشت و طبیعی بود؛عقیده ی استادم به شدت مخالف عقیده ی بچه ها،به بحث و دعوا کشیده می شد همه چی!!

یه بار وسط این بحثا استاد گفت:"این که یه نفر میاد کلیه شو میفروشه،بخاطر رضای خداست نه پول!!!" دیگه تا آخرین جلسه آتو داشت دست ما،همیشه یه موضوعی واسه بحث بود،آخه خیلی جالب بود وقتی عصبی می شد،ما هم نقطه ضعف پیدا کرده بودیم بنده خدا رو هی عصبی میکردیم:"قلوه1، قلوه2، قلوه3، قلوه4 و ....." چپترای مختلف قلوه(kidney )رو داشتیم!!! استاد تاریخمونم ایشون بودن.

انقلاب که معدل بالابر خوبی بود،ایشالا که تاریخم باشه.

فارسی: اُه... اُه... اسمشو نیار که پدرمونو در آورد!! استاده یه کتاب نوشته بود:فارسی برای دانشجویان پزشکی(فک کن فارسی تخصصی پزشکی:Persian For Med Students!!!!) پر از طبیب و دوا و سودا و نوشدارو و قاروره!کلاس خوبی نبود یا نذاشتن که خوب باشه،استاد گیر داده بود به بچه ها که شما بی ادبین!!خوب اونام بهشون برخورده بود.هر دفعه هم باهاش بحث داشتن که چرا به ما میگی بی ادب؟

یه خاطره از فارسی:اون زمان من هم تو مرحوم وبلاگ کلاسمون هم توی وبلاگ قبلیم که تقریبا همه بچه های کلاس میخوندنشون می نوشتم،به همین سبک پستای قبلی که از فعل و فاعل جمع استفاده میکنم. یه روز سر این ساعت استاد بهم گفت:"اشتباهی،بخوان آن شعر را" شعر کتیبه ی اخوان، منم از اولش خیلی عادی شروع کردم به خوندن،اخوانم تو این شعر از افعال جمع استفاده کرده بود(اینا واقعا جمع بودن)، یه 15 خطی خوندم تا رسید به اونجایی که میگه:"و ما چیزی نمی گفتیم/ و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم" اینجا رو که خوندم ملیحه یاد سبک نوشتنم افتاد و پِخ زد زیر خنده،منم یهو از خنده ی اون خندم گرفت،کلاسم از خنده ی من!یه جوری زدمش که بلند شه بره بیرون،اونم در حال ریسه رفتن بلند شد رفت بیرون... بچه هام علت خنده رو فهمیده بودن؛حالا من هی دارم خودمو کنترل میکنم،این xyهای ته کلاس نقطه ضعف گیر آورده بودن،مگه ول میکردن؟هی یه مصرع من میخوندم،اونا بلند بلند میخندیدن،من میخندیدم،کل کلاس میخندید و همینطور تکرار شد تا اینکه استاد گفت:"بسه خانوم"

نه تنها درس معدل بالابری نبود که گند زد به معدلمون با 3 واحدی بودنش!فک کن 4 نفرو انداخت!!!(نیفتادن،انداخت)

اخلاق: این ترم داشتیم،من که بعد یه ترم گذروندنش اخلاقم خوب نشده.اینم معدل پایین بر بوده،موندیم چطور ممکنه یه امتحان تستی راحت که همه فک میکردن خوب دادن این نمره های افتضاحو داشته باشیم(من که شدم 13!!!!) حالا اعتراضی میکنیم تا ببینیم به کجا میرسیم!خیلی زوره که واسه یه درس عمومی این نمره ها رو بگیریم!!البته چون استاد این درس هم اتاقی استاد فارسیه،احتمال دستهای پشت پرده و زیرآب زدن زیاده.

یکی از رفقا میگفت:"همین 18 واحد عمومی که داریم پاس میکنیم،خودش یه ترم میشه،یعنی اگه اینا نباشن علوم پایه 4 ترمه تموم میشه!!!" خوب راست میگه؛ولی از یه طرف ما که وقتمون در حال تلف شدن هست اینم روش!مگه 2 ترم بیوشیمی خوندیم چیزی یاد گرفتیم که فردا به کارمون بیاد؟یا مثلا دونه دونه این باکتریای عجق وجقِ زبون نفهمو حفظ کردیم به چه دردمون میخوره؟ کلا مشکل داره این علوم پایه نه فقط درسای عمومی!!البته بدم نیستا،فردا روز که رفتیم بیمارستان،قدر علافیا و خوشیاشو میدونیم.

یک خاطره ی بامزه ی جامانده: فکر میکردم این خاطره مربوط به کلاس فارسی شه،ولی بعد یادم اومد که این اتفاق تو کلاس فیزیو افتاده،فیزیوی ما 3 تا استاد داشت،دو تاشون خیلی خوب بودن ولی سومی نه خوب درس میداد نه قدرت اداره ی کلاسو داشت.

یه روز ترم 3 که فیزیو 1 داشتیم،مث بچه های خوب سر کلاس نشسته بودیم و استاد داشت واسه خودش درس میداد، 15-10 دقیقه ای از کلاس گذشته بود که یهو در کلاس باز شد و 6 تا از پسرامون با کت شلوار و کراوات و چندتاشونم عینک آفتابی(شبیه این بادی گاردا)به صف وارد کلاس شدن و رفتن سر جاشون ردیف آخر نشستن... حالا مگه ما میتونیم خودمونو کنترل کنیم از خنده!کلا کارشون خیلی جالب بود،کلی حال کردیم،استاده بنده خدام هیچی نمیتونست بهشون بگه.

حالا توی آنتراکت حنا بهم میگه:"زهره،بیا ما هم فردا 6 تا شیم با لباس عروس بیایم سر کلاس!!!" میخواستیم برنامشو بچینیم که دیدیم کلی باید پول اجاره یا خرید لباس بدیم،بعدشم که آرایشگاه،پرخرج میشه،تازه تا قبل وارد شدن به کلاس کمیته میگیرتمون،منصرف شدیم.

*شما نمیدونین مشکل مخابرات با ما چیه؟!ازون روزی که پولشونو دادیم تا حالا دوبار قطع شده تلفنمون،هر بارم چند روز!!الان 5-6 روز میشه دوباره تلفن نداریم،ADSL پیشکش؛دقیقا از روزی که آی پیِ ADSLمونو گرفتیم،کلا قطع شده تلفن.الان دوباره از دانشگاه دارم آپ میکنم؛قول میدم هر وقت درست شد جواب بدم نظرارو،به همتونم سر بزنم؛فعلا عفو کنید ما را.

* هی می‌رسم کنار دانستگی
    اما باز ندانسته عاشقم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 11:49  توسط دکتر اشتباهی  | 

دبستان که بودم به ندرت مشقامو می نوشتم،بخاطر همین هیچ وقت دفتر مشقمو همرام نمی بردم، هروقتم که معلمامون مشقا رو میدیدن یا به یه بهونه ای از کلاس می رفتم بیرون یا اگه تو کلاس می موندم میگفتم: "اِ... امروز فراموش کردم دفترمو بیارم"؛ هرچند وقت یه بارم که میگفتم دیگه لو میرم، درسارو یه خط در میون می نوشتم یا یه پاراگراف می نوشتم،یه پاراگراف نمی نوشتم و می بردم نشون معلم میدادم... میگفتم کو تا معلم دقت کنه که من دقیقا نوشتم یا نه؟!درسم که خوب قاعدتا هیچ وقت نمیخوندم،سر کلاس و دیگر هیچ.

راهنمایی هم وضع همین بود...یادمه دوم راهنمایی امتحان تاریخ ترم اولمون بود؛اون موقع خیلی کتاب تاریخی میخوندم و یجورایی افت کلاس بود واسم که منِ تاریخ دان!!هم بیام همون کتابایی رو که مردم عامی!!!میخونن بخونم؛حتی لای کتابمم باز نکردم و بدون کوچکترین نگاهی بهش رفتم سر جلسه... سر جلسه تازه یادم اومده که زمینه ی تخصصی مطالعه من تاریخ معاصره نه تاریخ سلجوقی و سامانی و خواجه نظام الملک و ...

نمیدونم مهره مار داشتم؟چشام برق داشت،چی بود؟نورچشمی معلما بودم(هرچی تو دانشگاه نورچشمی نبودیم،اونجا بودیم). برگه های امتحانو معلممون صحیح میکرد و من و نورا نمره هارو جمع میزدیم،نوبت به برگه ی من رسید،نورا شروع کرد به جمع زدن:یه بار شمرد،دو بار شمرد،سه بار شمرد،آخرش با دهن بازمونده از تعجب نمرمو گذاشت:12!!! اگه دقت کنین 12 تو دوران راهنمایی نمره ی خیلی بدیه ها!!معلممون دلداریم میداد:"اشتباهی جان،اشکال نداره،تحقیق آوردی دیگه نمرشو اینجا میدم بهت... 5 نمره غِلفتی(قلفتی؟!) به نمرم اضافه کرد و نمره ی تاریخم تو کارنامه شد17!!دستشم درد نکنه.

دبیرستانم وضع همین بود:اشتباهی یه موجودی بود که دورترین فاصله از معلمو برای جُلوس انتخاب میکرد،کنج ته کلاس،تنها.اون ته یا کتاب غیر میخوندم،یا میخوابیدم،یا اون چند نفر ردیف جلوییو نمیذاشتم درس گوش کنن،در عین آرومی فوق العاده شرور بودم؛یه جوری هم مسیرو صعب العبور کرده بودم که نه دبیرا میتونستن بیان رو سرم، نه میتونستن صدام کنن که بیام پای تخته و محض رضای خدا به سوالی جواب بدم.

توی کتاب ادبیات یه درسی داشتیم "خسرو" که پسره خیلی بااستعداد بود ولی درس نمیخوند،آخرشم معتاد شد؛ بعد اون درس بچه ها بهم میگفتن خسرو...میگفتن یعنی تو هم میخوای معتاد شی آخرش؟!

زد و خسرو داستان ما پزشکی قبول شد و الان داره با امتحاناش دست و پنجه نرم میکنه.

دلم میخواد این آرامشمو قورت بدم؛اصلا انگار نه انگار سیستمی به اسم سمپاتیک وجود داره توی من!!کلا پاراسمپاتیک خالصم!!بیماری خاصی ندارم؟؟

فک کن امتحان اولمون فیزیو بود،حدود یه هفته قبلش هزار خورشید تابان خالد حسینیو خریدم؛گفتم میذارم امتحانام که تموم شد میخونمش؛سه روز مونده به امتحان خیلی اتفاقی میرم سرش و میگم خوب یه کمشو بخونم،بقیش باشه واسه بعد امتحان؛شروع میکنی،مگه میشه یه لحظه گذاشتتش کنار؟ منی که به زور بتونم 10 دقیقه روی کتاب درسیم دووم بیارم،حالا دیگه نمیتونم یه لحظه ازین کتاب کنده شم!

حالا نمره ی فیزیو که اومد و الحمد... بخیر گذشت،2-3 تا امتحان دیگه هم که بیشتر نمونده ولی شما یه راهی،قرصی واسه فعال کردن سیستم سمپاتیک سراغ ندارین؟

سر جلسه امتحان که میرم حتی فرصت فکر کردن به خونده هامم نمیدم،خوشگل ترین گزینه رو انتخاب میکنم و فوری واسه تضعیف روحیه دیگرانم که شده:دی بلند میشم میام بیرون؛ بجز دیروز که امتحان باکتری داشتیم،فک کن امتحان باکتری تشریحی!!آخرش کلی شکلک و علامت سوالو و علامت تعجب نثار برگم کردم و در آخرین لحظات بلند شدم از سر جلسه.

ملیحه جان اینجا اندکی این روزو تصویر کردن(اون زهره هه که میگه منم:دی)

*دیروز تلفن خونمون وصل شد،موبایلمم وصل شد،امروز میخوام برم دنبال ADSL؛به شدت حس پولداری میکنم،فک کنم داریم سیر صعودی طی میکنیم.

+گرگ، شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

 

بلند شو پسرم!

این قصه برای نخوابیدن است.

گروس عبدالملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 10:43  توسط دکتر اشتباهی  | 

دو تا پسر ۷ـ۸ ساله داشتن دوچرخه سواری میکردن...یکیشون تا منو دید اومد ویراژ بیاد.خورد زمین!!!!!

آخی!!!

*نظراتو بعد دو تا پست نظر بسته واسه این پست کوتاه باز میذارم.

بعد نوشت: توی پست "دکتر اشتباهی در گذر زمان" گفته بودم: پیش بینی کنین اتفاق بعدی چیه؟اتفاق بعدی افتاد: الحمد لله دیشب(ساعت ۲ نصف شب) همراه اول پیام داد:تلفن همراه شما یک طرفه شد:دی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 16:38  توسط دکتر اشتباهی  | 

گاهی وقتاست که هیچی نمیتونه آرومت کنه...جز گوشه ی دنج یه امامزاده که بشینی و فقط فکر کنی به حکمت خدا.لطف خدا....اونوقته که شاید چند تا گوله ی اشک از گوشه ی چشات سرازیر میشه و میبینی که چقد آروم شدی

آدم وقتی گم شده ای داره و میخواد پیداش کنه اولین قدمش اینه که بدونه گم شذه ش چیه ...گاهی وقتاست که میدونی یه چیزی تو زندگیت گم شده ولی نمیدونی چیه....همین طور بی هدف دنبال یه چیزی میگردی.یه چیزی که خودتم نمیدونی چیه....

ولی من امروز فهمیدم گم شدم چیه و ایشالا که مرحله بعدی پیدا کردنش باشه...ایمان... ایمان...ایمان به خدایی که هست.خدایی که حاضره.که ناظره...همونی که خیلی مهربونه...همونی که از سر مهربونی ش یه امتحانی ازت میگیره و وقتی سرافکنده و شکست خورده از امتحانش میای بیرون...وقتی که تو باهاش قهر میکنی...بازم هست که دستتو بگیره ... بازم هست که اشک گوشه ی چشاتو پاک کنه....بازم هست...بازم هست...بازم هست.......همیشه هست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 18:0  توسط دکتر اشتباهی 

امروز 16 خرداد دومین سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی ست. نام و یاد این نویسنده ی بزرگ گرامی باد.

nader

نادر عزیز؛ حقیقتا که "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" بهترین کتابی ست که در طول عمرم خوانده ام.

آنجا که از "یازده سال تشنگی گفتن" گفتی. آنجا که گفتی:"التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است." و غرور به من بخشیدی.

آنجا که از ساحل چمخاله به هلیا نامه نوشتی و گفتی:"در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم"

آنجا که گفتی:"هلیا،احساس رقابت،احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم."

و آنگاه که بازگشتی به شهری که دوست می داشتی ولی میدان های نو را نشناختی،قصر، پارک شهر شده بود و بوی قیر و تمسخر پررنگ تر از بوی بهارنارنج ها بود و گفتی: "آلوچه باغ خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است. گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند......"

من در این کتاب زندگی کردم،بارها و بارها خواندمش و هیچ گاه خسته نشدم؛آن قدر که کلمه به کلمه ی آن را حفظ شدم.

کتابهای دیگرت نیز زیباست:یک عاشقانه آرام که برنامه ای ست برای زندگی،ابوالمشاغل که وقتی خواندمش حسرت خوردم که چرا پیش از مرگت نشناختم تو را،چهل نامه ی کوتاه به همسرت که عالی ست(خوشا بحال همسرت فرزانه که همسری چون تو داشت و ایضا خوشا بحال تو که او را داشتی)

در ابوالمشاغل گفتی:"ما به ملت تازنده نیازمندیم نه قهرمان یکه تاز.

ما به ملت قهرمان احتیاج داریم نه قهرمان ملت.......پیشتاز، رهبری نمی کند، تحقیر می کند."و هزاران جمله ی زیبای دیگر که هاب لایت شده است در کتاب من.

کتابهای دیگرت را نیز خریده ام اما هنوز نخوانده ام:ابن مشغله،افسانه باران،مصابا و رویای گاجرات،فردا شکل امروز نیست....و آتش بدون دودی که دلم میخواهد بخوانمش.

یادت گرامی،سراینده ی منظومه های عاشقانه.... بهشت نصیبت باد.

*من واقعا متاسفم که نظرا رو جواب نمیدم و نظر نمیدم به بلاگاتون؛هنوز تلفنمون وصل نشده و من آواره ی کافی نتام!!

*امتحانامون 22وم شروع میشن،ملتمس دعاییم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 11:9  توسط دکتر اشتباهی